رباعیات سنایی
بر رهگذر دوست کمین خواهم
بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم…
با من ز دریچهای مشبک
با من ز دریچهای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش میتافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجرهٔ تنور نور آتش حضرت…
ای مه تویی از چهار گوهر
ای مه تویی از چهار گوهر شده هست زینست که در چهار جایی پیوست در چشم آبی و آتشی اندر دل بر سر خاکی و…
ای عالم علم پیشگاه تو
ای عالم علم پیشگاه تو برفت ای دین محمدی پناه تو برفت ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت در حجلهرو ای سخن که…
ای دیدهٔ روشن سنایی ز
ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و…
ای آنکه تو رحمت خدایی
ای آنکه تو رحمت خدایی شدهای در چشم بجای روشنایی شدهای از رندی سوی پارسایی شدهای اندر خور صحبت سنایی شدهای حضرت حکیم سنایی غزنوی…
اندر عقب دکان قصاب گویست
اندر عقب دکان قصاب گویست و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست از خون شدن دل که میاندیشد آنجا که هزار خون ناحق به…
امروز ببر زانچه ترا
امروز ببر زانچه ترا پیوندست کانها همه بر جان تو فردا بندست سودی طلب از عمر که سرمایهٔ عمر روزی چندست و کس نداند چندست…
از عشق تو ای صنم به
از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان…
یک روز نباشد که تو با
یک روز نباشد که تو با کبر و منی صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی آن روز که کم باشد آن ممتحنی از کوه…





