غزلیات سنایی
از هر چه گمان بر دلم یار
از هر چه گمان بر دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود آن ناز تکلف بد و آن…
هر کو به راه عاشقی اندر
هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود تا رنج وقت او همه اندر بلا شود آری بدین مقام نیارد کسی رسید تا همتش بریده…
نینی به ازین باید با
نینی به ازین باید با دوست وفا کردن یا نی کم ازین باید آهنگ جفا کردن یا زشت بود گویی در کیش نکورویان یک عهد…
من نصیب خویش دوش از عمر
من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتم کز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم داشتم در بر نگاری را که از دیدار او…
ماهی که ز رخسارش فتنهست
ماهی که ز رخسارش فتنهست به چین اندر وز طرهٔ طرارش رخنهست بدین اندر افسون لب عیسی دارد به دهان اندر برهان کف موسی دارد…
لشکر شب رفت و صبح اندر
لشکر شب رفت و صبح اندر رسید خیز و مهرویا فراز آور نبید چشم مست پر خمارت باز کن کز نشاطت صبرم از دل بر…
کسی کاندر تو دل بندد همی
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسهٔ عشق تو از…
عاشقی گر خواهد از دیدار
عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل…
سینه مکن گرچه سمن
سینه مکن گرچه سمن سینهای زان که نه مهری که همه کینهای خوی تو برنده چون ناخن برست گر چه پذیرنده چو آیینهای حسن تو…
زینهاد این یادگار از دست
زینهاد این یادگار از دست رفت در غم تو روزگار از دست رفت چون مرا دل بود با او برقرار دل شد و با دل…





