غزلیات سنایی
عاشقی تا در دل ما راه
عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق…
سنایی را یکی برهان ز ننگ
سنایی را یکی برهان ز ننگ و نام جان ای جان ز عشق دانهٔ دو جهان میان دام جان ای جان مکن در قبهٔ زنگار…
زهی سروی که از شرمت همه
زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من…
روزی که رخ خوب تو در پیش
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین…
دلم بردی و جان بر کار
دلم بردی و جان بر کار داری تو خود جای دگر بازار داری نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری ز…
در عشق تو ای نگار خاموش
در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز…
خواجه سلام علیک آن لب
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین توشهٔ جانها در آن گوشهٔ شبپوش بین پیش رکابت جمال کیست گرفته عنان چرخ جفا کیش بین…
چو آمد روی بر رویم که
چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بیخویشتن باشم من آنگه خود کسی…
جانا ز لب آموز کنون بنده
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیاموختهای پرده دریدن فریادرس او را که به دام تو درافتاد یا نیست ترامذهب فریاد رسیدن…
تا نقش خیال دوست با ماست
تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آنجا که جمال دلبر آمد والله که میان خانه صحراست وانجا که مراد…





