غزلیات سنایی
هر کرا درد بی نهایت نیست
هر کرا درد بی نهایت نیست عشق را پس برو عنایت نیست عشق شاهیست پا به تخت ازل جز بدو مرد را ولایت نیست عشق…
نرگسین چشما به گرد نرگس
نرگسین چشما به گرد نرگس تو تیر چیست وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد او آن سیه…
معشوق به سامان شد تا باد
معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون…
ما کلاه خواجگی اکنون ز
ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهادهایم تا که در بند کلهدوزی اسیر افتادهایم صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک ما…
گر نشد عاشق دو زلف یار
گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او یک زمان در هجر و وصل او…
غلاما خیز و ساقی را خبر
غلاما خیز و ساقی را خبر کن که جیش شب گذشت و باده در کن چو مستان خفته انداز بادهٔ شام صبوحی لعلشان صبح و…
عاشق مشوید اگر توانید
عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر…
ساقیا می ده و نمی کم گیر
ساقیا می ده و نمی کم گیر وز سر زلف خود خمی کم گیر گر به یک دم بماندهای در دام جستی از دام پس…
زلف پر تابت مرا در تاب
زلف پر تابت مرا در تاب کرد چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد با تن من کرد نور عارضت آنکه با تار قصب مهتاب…
راه عشق از روی عقل از
راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکلست کان نه راه صورت و پایست کان راه دلست بر بساط عاشقی از روی اخلاص…





