غزلیات سنایی
ای سنایی خیز و در ده آن
ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آنکه دایم در سرم…
ای راه ترا دلیل دردی
ای راه ترا دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانهای و مرغی در جام تو قطرهای و مردی بی روی تو…
ای جان و جهان من کجایی
ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبلهٔ حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان…
آنی که چو تو گردش ایام
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام…
الا ای لعبت ساقی ز می پر
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با…
از پی تو ز عدم ما به
از پی تو ز عدم ما به جهان آمدهایم نز برای طرب و لهو و فغان آمدهایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین…
هر کرا درد بی نهایت نیست
هر کرا درد بی نهایت نیست عشق را پس برو عنایت نیست عشق شاهیست پا به تخت ازل جز بدو مرد را ولایت نیست عشق…
نرگسین چشما به گرد نرگس
نرگسین چشما به گرد نرگس تو تیر چیست وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد او آن سیه…
معشوق به سامان شد تا باد
معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون…
ما قد ترا بندهتر از سرو
ما قد ترا بندهتر از سرو روانیم ما خد ترا سغبهتر از عقل و روانیم بی روی تو لب خشکتر از پیکر تیریم با موی…





