غزلیات سنایی
هر زمان از عشقت ای دلبر
هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطرهها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با…
می ده ای ساقی که می به
می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز را زنده کن در می پرستی سنت پرویز را مایه ده از بوی باده باد…
مرد بی حاصل نیابد یار با
مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را جان ابراهیم باید عشق اسماعیل را گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدم نزد عیسا تحفه…
ما را ز مه عشق تو سالی
ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد در دیده خیالی که مرا بد ز رخ…
گر خسته دل همی نپسندی
گر خسته دل همی نپسندی بیار رو تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار هل تا گیه…
عشق و شراب و یار و
عشق و شراب و یار و خرابات و کافری هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری از راه کج به سوی خرابات راه…
صبر کم گشت و عشق روز
صبر کم گشت و عشق روز افزون کسیه بی سیم گشت و دل پرخون میدهد درد مینهد منت یار ما را عجب گرفت زبون صنعتش…
ساقیا دل شد پر از تیمار
ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را تا زمانی بی زمانه جام می…
ز دست مکر وز دستان جانان
ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان گشاد از…
دوش یارم به بر خویش مرا
دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش…





