غزلیات سنایی
برندارم دل ز مهرت دلبرا
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهام ور چه آزادم ترا تا زندهام من بندهام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست…
با من بت من تیغ جفا آخته
با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگهست و عجبست این کارامگه خویش…
ای همه خوبی در آغوش شما
ای همه خوبی در آغوش شما قبلهٔ جانها بر و دوش شما ای تماشاگه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای…
ای لعبت صافی صفات ای
ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات هم دیده داری هم قدم هم نور داری…
ای سنایی خیز و در ده آن
ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آنکه دایم در سرم…
ای راه ترا دلیل دردی
ای راه ترا دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانهای و مرغی در جام تو قطرهای و مردی بی روی تو…
ای جان و جهان من کجایی
ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبلهٔ حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان…
آنی که چو تو گردش ایام
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام…
الا ای لعبت ساقی ز می پر
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با…
از پی تو ز عدم ما به
از پی تو ز عدم ما به جهان آمدهایم نز برای طرب و لهو و فغان آمدهایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین…





