غزلیات سنایی
ز دست مکر وز دستان جانان
ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان گشاد از…
دوش یارم به بر خویش مرا
دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش…
دگر بار ای مسلمانان
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او…
خیز تا ما یک قدم بر فرق
خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیم وین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم…
چون درد عاشقی به جهان
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست انجام عشق جز غم…
جمالت کرد جانا هست ما را
جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را دل آرا ما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما…
تماشا را یکی بخرام در
تماشا را یکی بخرام در بستان جان ای جان ببین در زیر پای خویش جان افشان جان ای جان نخواهد جان دگر جانی اگر صد…
تا کی از عشوه و بهانهٔ
تا کی از عشوه و بهانهٔ تو چند ازین لابه و فسانهٔ تو شور و آشوب در جهان افگند غمزهٔ چشم جاودانهٔ تو هیچ آشوب…
بیهوده چه شینید اگر مرد
بیهوده چه شینید اگر مرد مصافید خیزید همی گرد در دوست طوافید از جانب خود هر دو جهان هیچ مجویید جز جانب معشوق اگر صوفی…
بر من از عشقت شبیخون بود
بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطرهٔ خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ مینمود در کنار از دیده جیحون…





