غزلیات سنایی
ای سنایی خیز و بشکن زود
ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده…
ای دوست ره جفا رها کن
ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق…
ای پیک عاشقان گذری کن به
ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست بر گرد بندهوار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و…
ای از بنفشه ساخته بر گل
ای از بنفشه ساخته بر گل مثالها در آفتاب کرده ز عنبر کلالها هاروت تو ز معجزه دارد لیلها ماروت تو ز شعبده دارد مثالها…
الا ای ساقی دلبر مدار از
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد…
از آن می خوردن عشقست
از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب بتم را عیش و قلاشیست…
همواره جفا کردن تا کی
همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم…
هر کرا در دل خمار عشق و
هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود این منم زاری که از عشق بتان شیدا…
ناز را رویی بباید همچو
ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد یا بگستر فرش زیبایی و حسن یا بساط کبر و ناز اندر نورد نیکویی…
معشوق که او چابک و چالاک
معشوق که او چابک و چالاک نباشد آرام دل عاشق غمناک نباشد از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم آن را که چو تو…





