غزلیات سنایی
دوش مرا عشق تو ز جامه
دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت دست یکی کرد با صبوری و خوابم آن ز دل از…
دگر بار ای مسلمانان به
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمیدیدم…
خیز تا می خوریم و غم
خیز تا می خوریم و غم نخوریم وانده روز نامده نبریم تا توانیم کرد با همه کس رادمردی و مردمی سپریم قصد آزار دوستان نکنیم…
چون دو زلفین تو کمند بود
چون دو زلفین تو کمند بود شاید ار دل اسیر بند بود گوییم صبر کن ز بهر خدا آخر این صبر نیز چند بود خواجه…
جمع خراباتیان سوز نفس کم
جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید باده نهانی خورید بانگ جرس کم کنید نیست جز از نیستی سیرت آزادگان در ره آزادگان صحو و درس…
ترا دل دادم ای دلبر شبت
ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من…
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگست جهان بر من بیچارهٔ غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم…
بی صحبت تو جهان نخواهم
بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت…
بر دوزخ هم کفر و هم
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف…
این چه رنگست برین گونه
این چه رنگست برین گونه که آمیختهای این چه شورست که ناگاه برانگیختهای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو…





