غزلیات سنایی
ی مسلمانان مرا در عشق آن
ی مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرتست عشقبازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرتست عشق دریای محیط و آب دریا آتشست موجها آید که…
هر زمان از عشق جانانم
هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست گر چه او را هر نفس بر من جفایی دیگرست من برو ساعت به ساعت فتنه زانم کز…
موی چون کافور دارم از سر
موی چون کافور دارم از سر زلفین تو زندگانی تلخ دارم از لب شیرین تو خاک بر سر کردم از طور رخ پر آب تو…
مرحبا مرحبا برای هلالا
مرحبا مرحبا برای هلالا آسمان را نمای کل کمالا چند ازین پرده ز آفتاب برون آی جان ما را بخر ز دست خیالا اندر آی…
ما را میفگنید که ما
ما را میفگنید که ما اوفتادهایم در کار عشق تن به بلاها نهادهایم آهستگی مجوی تو از ماورای هوش کاکنون به شغل بی دلی اندر…
گر تو پنداری که جز تو
گر تو پنداری که جز تو غمگسارم نیست هست ور چنان دانی که جز تو خواستگارم نیست هست یا بجز عشق تو از تو یادگارم…
عشق رخ تو بابت هر مختصری
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست هر چند نگه میکنم از روی حقیقت یک لحظه…
صبحدمان مست برآمد ز کوی
صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی ز آن رخ ناشستهٔ چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی از پی نظارهٔ…
ساقیا دانی که مخموریم در
ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر…
روی چو ماه داری زلف سیاه
روی چو ماه داری زلف سیاه داری بر سرو ماه داری بر سر کلاه داری خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب تو هم…





