غزلیات سنایی
روزی بت من مست به بازار
روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فرو شد…
دلم برد آن دلارامی که در
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش زره مویی که چون…
در ره روش عشق چه میری چه
در ره روش عشق چه میری چه اسیری در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق رخها همه…
خه خه ای جان علیک
خه خه ای جان علیک عینالله ای گلستان علیک عینالله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عینالله برفشان برفشان دل و جان را…
چه رنگهاست که آن شوخ
چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزد که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد گهی ز طیره گری نکتهای دراندازد گهی به بلعجبی فتنهای برانگیزد…
جانا ز غم عشق تو من زارم
جانا ز غم عشق تو من زارم من زار از تودهٔ سیسنبر در بارم در بار هر چند که بیزار شدم من ز جفاهات زین…
تا من به تو ای بت اقتدی
تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و…
تا جایزی همی نشناسی ز
تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نهای هنوز عاشق نباشد آنکه مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز…
بندهٔ یک دل منم بند قبای
بندهٔ یک دل منم بند قبای ترا چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار من ننشانم ز…
باز این چه عیاری را شب
باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعلهٔ کافوری صد کژدم…





