غزلیات سعدی
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی یا به بستان به در حجره من بازآیی گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد که…
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار…
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی سپر…
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد یاری که تحمل نکند یار نباشد گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت بسیار مگویید که بسیار…
تو خون خلق بریزی و روی درتابی
تو خون خلق بریزی و روی درتابی ندانمت چه مکافات این گنه یابی تصد عنی فی الجور و النوی لکن الیک قلبی یا غایه المنی…
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست سیبی گزیدن از رخ…
بی تو حرامست به خلوت نشست
بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی بازنیاید به دست این…
بندهام گر به لطف میخوانی
بندهام گر به لطف میخوانی حاکمی گر به قهر میرانی کس نشاید که بر تو بگزینند که تو صورت به کس نمیمانی ندهیمت به هر…
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند برقع افکن تا بهشت از حور زیور برکند زان روی و خال دلستان برکش نقاب پرنیان تا پیش…
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز پیراهنی که…





