غزلیات سعدی
دلی که دید که غایب شدست از این درویش
دلی که دید که غایب شدست از این درویش گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش به دست آن که فتادست اگر مسلمانست مگر…
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیست دانند عاقلان که مجانین عشق را پروای قول ناصح و پند ادیب…
خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد
خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد نقد امید عمر من در طلب وصال شد گر نشد اشتیاق او غالب صبر و عقل من…
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانند که صیدش نکند دلداری جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد تا دگر برنکنم…
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت ز شور عشق تو در کام جان خسته من جواب…
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم دیده بر…
جان من جان من فدای تو باد
جان من جان من فدای تو باد هیچت از دوستان نیاید یاد می روی و التفات مینکنی سرو هرگز چنین نرفت آزاد آفرین خدای بر…
تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری
تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری که جمال سرو بستان و کمال ماه داری در کس نمیگشایم که به خاطرم درآید تو به…
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که…
به قلم راست نیاید صفت مشتاقی
به قلم راست نیاید صفت مشتاقی سادتی احترق القلب من الاشواق نشود دفتر درد دل مجروح تمام لو اضافوا صحف الدهر الی اوراقی آرزوی دل…





