غزلیات سعدی
بس که در منظر تو حیرانم
بس که در منظر تو حیرانم صورتت را صفت نمیدانم پارسایان ملامتم مکنید که من از عشق توبه نتوانم هر که بینی به جسم و…
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی بار دلست همچنان…
ای یار جفاکرده پیوندبریده
ای یار جفاکرده پیوندبریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده یوسف ندریده…
ای صورتت ز گوهر معنی خزینهای
ای صورتت ز گوهر معنی خزینهای ما را ز داغ عشق تو در دل دفینهای دانی که آه سوختگان را اثر بود مگذار نالهای که…
ای به خلق از جهانیان ممتاز
ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازمست آن که دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه…
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد ترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد شیراز مشکین میکند چون ناف آهوی ختن گر…
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورتست که با روزگار درسازی جفای عشق…
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست…
یاری به دست کن که به امید راحتش
یاری به دست کن که به امید راحتش واجب کند که صبر کنی بر جراحتش ما را که ره دهد به سراپرده وصال ای باد…
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی ور به خلوت با دلارامت میسر میشود در سرایت خود…





