غزلیات سعدی
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو مینالم ای پری…
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند طریق عشق جفا بردنست و جانبازی دگر چه چاره که با زورمند…
بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی
بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی امید از بخت میدارم بقای عمر…
با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب…
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست خلق را بیدار باید بود از آب چشم من…
ای رخ چون آینه افروخته
ای رخ چون آینه افروخته الحذر از آه من سوخته غیرت سلطان جمالت چو باز چشم من از هر که جهان دوخته عقل کهن بار…
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی حق را به روزگار تو با ما عنایتی گفتم نهایتی بود این درد عشق را هر بامداد…
آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد نه دل من که دل خلق جهانی دارد به تماشای درخت چمنش حاجت نیست هر که در خانه چنو…
امروز چنانی ای پری روی
امروز چنانی ای پری روی کز ماه به حسن میبری گوی میآیی و در پی تو عشاق دیوانه شده دوان به هر سوی اینک من…
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمیشود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که…





