غزلیات سعدی
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود تا منتهای کار من از عشق چون شود دل برقرار نیست که گویم نصیحتی از راه…
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی چون…
نه آن شبست که کس در میان ما گنجد
نه آن شبست که کس در میان ما گنجد به خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد کلاه ناز و تکبر بنه کمر بگشای که…
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ناچار هر که صاحب روی نکو بود هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار کان…
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو مگر سایه لطفی به سر…
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به…
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد به لطف اگر بخرامد هزار دل ببرد به قهر اگر بستیزد…
ما را همه شب نمیبرد خواب
ما را همه شب نمیبرد خواب ای خفته روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه میرود آب ای سخت کمان سست پیمان…
گرم راحت رسانی ور گزایی
گرم راحت رسانی ور گزایی محبت بر محبت میفزایی به شمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز آشنایی همه مرغان خلاص از…
گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم
گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم به حقیقت اثر لطف خدا مینگرم تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری هر زمان صد رهت…





