غزلیات سعدی
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم من چو به آخرت روم رفته…
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی که…
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک…
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
بخت آیینه ندارم که در او مینگری خاک بازار نیرزم که بر او میگذری من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم تو چنان فتنه…
این چه رفتارست کارامیدن از من میبری
این چه رفتارست کارامیدن از من میبری هوشم از دل میربایی عقلم از تن میبری باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشان باغبان را گو…
ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهی
ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهی گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی شیر…
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی شیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابی از بوی تو در تاب شود آهوی مشکین گر باز…
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد امروز یقین شد که تو محبوب خدایی کز عالم…
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب میگذراند وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر…
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو…





