غزلیات سعدی
اگر به تحفه جانان هزار جان آری
اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری…
آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند
آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند خار در پای گل از دور…
یار با ما بیوفایی میکند
یار با ما بیوفایی میکند بیگناه از من جدایی میکند شمع جانم را بکشت آن بیوفا جای دیگر روشنایی میکند میکند با خویش خود بیگانگی…
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همیبرابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده…
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که…
هر آن ناظر که منظوری ندارد
هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد چه ذوق…
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای به هم کرده از خروج و دخول شب دراز دو چشمم بر آستان امید که بامداد…
منم این بی تو که پروای تماشا دارم
منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید در…
من از دست کمانداران ابرو
من از دست کمانداران ابرو نمییارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست یا رو بهشتست این که…
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس میرود ایام شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب…





