غزلیات سعدی
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری چون پس پرده میروی پرده صبر میدری حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت کآدمیی ندیدهام چون تو پری…
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مردست که چون شمع سراپای وجودش میسوزد و آتش نرسیدست به…
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو…
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را…
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی گو…
خجلست سرو بستان بر قامت بلندش
خجلست سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به هم برآمد ز چمن نرست…
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را…
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن به روزگار عزیزان که روزگار عزیز دریغ باشد بی دوستان…
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال که دیده سیر نمیگردد…
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی نظر به حال پریشان ما نیندازی وصال ما و شما دیر متفق گردد که من اسیر نیازم تو…





