غزلیات سعدی
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن قوت او میکند بر سر ما تاختن گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیش هر دو به…
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست مردم هلال عید بدیدند و پیش ما عیدست و آنک ابروی…
گر دست دهد هزار جانم
گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانم آخر به سرم گذر کن ای دوست انگار که خاک آستانم هر حکم که بر سرم…
که برگذشت که بوی عبیر میآید
که برگذشت که بوی عبیر میآید که میرود که چنین دلپذیر میآید نشان یوسف گم کرده میدهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید…
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی آرزو میکندم با تو دمی در بستان یا به هر…
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیشست و چمن کوی نشاط تا مهیا نبود عیش…
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست گر بزند…
شاید این طلعت میمون که به فالش دارند
شاید این طلعت میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید یا…
سرمست درآمد از خرابات
سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات دل برده شمع مجلس او…
زهی سعادت من کهم تو آمدی به سلام
زهی سعادت من کهم تو آمدی به سلام خوش آمدی و علیک السلام و الاکرام قیام خواستمت کرد عقل میگوید مکن که شرط ادب نیست…





