غزلیات صائب تبریزی
با لباس عنبرین امروز جولان کرده ای
با لباس عنبرین امروز جولان کرده ای سرو را در جامه قمری خرامان کرده ای از دل شب پرده بر رخسار روز افکنده ای شعله…
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلق بهر…
با زلف کار نیست رخ یار دیده را
با زلف کار نیست رخ یار دیده را ره می گزد چو مار، به منزل رسیده را بی حسن نیست خلوت آیینه مشربان معشوق در…
با خاطر گرفته کدورت چه می کند
با خاطر گرفته کدورت چه می کند با کوه درد سنگ ملامت چه می کند در خشکسال آب گهر کم نمی شود بخل فلک به…
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است پهلونشین سرو تو بند قبا بس است خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه دست ترا…
این غافلان که جود فراموش کرده اند
این غافلان که جود فراموش کرده اند آرایش وجود فراموش کرده اند آه این چه غفلت است که پیران عهد ما باقد خم سجود فراموش…
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر هر گردشی ز چشم تو پیمانه دگر هرمرغ پرشکسته ز فکر و خیال تو دارد بزیر بال…
ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش
ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش عالم خاک هم از سایه بالای تو خوش چه بهشتی تو که چون کنج لب و گوشه…
ای زلف و خط و خال تو از هم کشنده تر
ای زلف و خط و خال تو از هم کشنده تر مژگان ز چشم و چشم زابرو زننده تر ابرویی از کمان قضا راست خانه…
ای دل مرا به عالم امکان چه می بری؟
ای دل مرا به عالم امکان چه می بری؟ دیوانه را به حلقه طفلان چه می بری؟ چون شکر این فشار که من خورده ام…





