غزلیات صائب تبریزی
از دل بپرس نیک و بد هر سرشت را
از دل بپرس نیک و بد هر سرشت را آیینه است سنگ محک، خوب و زشت را بی چهره گشاده به دوزخ بدل کند دربسته…
از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست
از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست آن را که خلق خوش هست تنها نمی گذارند کی بی حریف…
از خط دل سیه ز رخش آب و تاب رفت
از خط دل سیه ز رخش آب و تاب رفت مظلوم ظالمی که به پای حساب رفت مشت زری که غنچه ز بلبل دریغ داشت…
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد این شوره زمین از گل روی تو چمن شد کامت شکرین باد که هر رخنه ای از…
از چشم ما سرشک فشاندن کمال نیست
از چشم ما سرشک فشاندن کمال نیست این خانه را به آب رساندن کمال نیست ظلم است تیغ بر سپر افکندگان زدن ناخن به داغ…
از تنک رویی شود همصحبت هر خار گل
از تنک رویی شود همصحبت هر خار گل می کشد دایم ز حسن خلق خود آزار گل نوبهاران را اگر میخانه در پرده نیست از…
از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم
از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم با کلید موم قفل آهنین وامی کنم بر گشاد عقده دل نیست دستم ورنه من…
از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد از مشک خود فروش بگیرید نافه را این…
از بس سترد گرد ملال از جبین ما
از بس سترد گرد ملال از جبین ما در زیر خاک ماند چو دام آستین ما چشم ستاره جوهر آزار ما نداشت روزی که بود…
از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید
از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید که چشم باغبان آنجا زخود پوشیده می آید دل از گستاخی من جمع کن کز…





