غزلیات صائب تبریزی
آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟
آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟ تندی سیل به همواری دریا چه کند؟ بی مددکاری دل دست دعا بیکارست تیشه بی بازوی فرهاد به…
ای آن که دل به عمر سبکرو نهاده ای
ای آن که دل به عمر سبکرو نهاده ای در رهگذار سیل میان را گشاده ای کوری نمی رود به عصاکش برون ز چشم خود…
به غیر خشم که در خوردنش وبالی نیست
به غیر خشم که در خوردنش وبالی نیست درین بساط دگر روزی حلالی نیست به نور زنده دلی دار خانه را روشن که آفتاب دل…
به صد دلیل نرفتن ره خدای که چه؟
به صد دلیل نرفتن ره خدای که چه؟ به صد چراغ ندیدن به پیش پای که چه؟ گذشته اند ز چه بی عصا سبکپایان تو…
به زیر تیغ جانان از بصیرت نیست لرزیدن
به زیر تیغ جانان از بصیرت نیست لرزیدن نفس در زیر آب زندگی ظلم است دزدیدن نباشد رحم بر افتادگان سر در هوایان را به…
به ذوقی تکیه بر شمشیر جسم لاغرم دارد
به ذوقی تکیه بر شمشیر جسم لاغرم دارد که شبنم در کنار گل حسد بر بسترم دارد به دریای پر از شور حوادث آن صبورم…
به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست
به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست سیاه خیمه این دشت جز سویدا نیست اگر چه زهره شیرست آب وادی عشق ز ازدحام جگرتشنگان در او…
به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیرد
به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیرد به چشم بسته صید خویش این صیاد می گیرد کنم با کوه چون نسبت ترا…
به خاک دیر جبینی که آشنا باشد
به خاک دیر جبینی که آشنا باشد اگر به کعبه رود روی بر قفا باشد نشاط هردو جهان بی حضور دل بادست بجاست تخت سلیمان…
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است بیاض دیده روشندلان شکرخواب است میان باده کشان بی تکلفی باب است رعایت ادب اینجا خلاف آداب…





