غزلیات صائب تبریزی
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست یک…
از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو
از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو در ساغر سهیل کند خون عقیق تو می برد اگر عقیق ازین پیش تشنگی سازد به…
از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد
از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد که با دست تهی صد بینوا را زیر پا دارد به کیش مردم بیدار دل کفرست نومیدی…
آرام را خرام تو آتش عنان کند
آرام را خرام تو آتش عنان کند آیینه را حجاب تو آب روان کند بی درد بلبلی که در ایام جوش گل اوقات صرف خاروخس…
آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازو
آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازو مرکز پرگار حیرت می شود سیماب ازو نامسلمانی که تسبیح مرا زنار کرد چون دل قندیل می…
به قامت سرو را از قد کشیدن باز می دارد
به قامت سرو را از قد کشیدن باز می دارد به عارض رنگ گل را از پریدن باز می دارد من این رخسار حیرت آفرین…
به ظاهر نیست عشق را اگر بر دست و پا بندی
به ظاهر نیست عشق را اگر بر دست و پا بندی به هر مو دارد از پاس وفاداری جدا بندی چنان دلبستگی دارم به اسباب…
به سرخی می زند چون مشک خط عنبرافشانش
به سرخی می زند چون مشک خط عنبرافشانش چه حسن نشأه خیزست این که میگون است ریحانش نباشد دور اگر خطش طلایی درنظر آید که…
به روی گرم تو آیینه تا برابر شد
به روی گرم تو آیینه تا برابر شد بهشت روی ترا چشمه سار کوثر شد زخال اگر چه بنا گوش نیک اختر شد ازین ستاره…
به دور خط از آن چاه زنخدان بیش می لرزم
به دور خط از آن چاه زنخدان بیش می لرزم ز آسیب چه خس پوش بر جان بیش می لرزم عزیزی خواری و خواری عزیزی…





