غزلیات صائب تبریزی
دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباش
دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباش حلقه بیرون در زرین نباشد گو مباش نیل چشم زخم باشد باده را جام سفال اهل دل را…
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن کردن مشکل است
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن کردن مشکل است چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است هر چه جز معشوق باشد پرده…
دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود
دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود شاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بود شرم رویش از عرق صددیده بیدار داشت چشم…
دود از نهاد خلق برآرد گزند ما
دود از نهاد خلق برآرد گزند ما افتد به کار شعله گره از سپند ما دل بر نگارخانه صورت نبسته ایم از شیر ماهتاب شود…
دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن
دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار تلاش صحبت آن…
دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن
دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن آیینه چشم شور بود در دیار حسن دام بود به طبع هوسناک سازگار بیگانه پرورست هوای دیار حسن از…
دلدارماست محو خط مشکفام خویش
دلدارماست محو خط مشکفام خویش صیاد راکه دیده که افتد به دام خویش کیفیتی که هست ز جولان خود ترا طاوس مست رانبود از خرام…
دل نیاسود از تردد تا نشد منزل سفید
دل نیاسود از تردد تا نشد منزل سفید کرد ما را رو سفید آخر، که روی دل سفید! بوی پیراهن نیامد، پیر کنعان تا نکرد…
دل مرا به نگاهی ز من برآوردی
دل مرا به نگاهی ز من برآوردی سخن نکرده مرا از سخن برآوردی به روی گرم، دو صد شمع پای در گل را نفس گداخته…
دل غریب مرا بوی گل بجا آورد
دل غریب مرا بوی گل بجا آورد کز آن بهار خبرهای آشنا آورد به بوی پیرهن مصر بد مرساد! که کار بسته ما را گرهگشا…





