غزلیات صائب تبریزی
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست یوسف بی جرم را از چاه و زندان چاره نیست بی سیاهی نیست ایمن آب خضر از…
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است هر حیاتی که نه در عشق سرآید تلف است نعل وارون نکند راست روان را…
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود روی بنما تا سواد طوطیان روشن شود دل چه خونها می خورد دور از شراب لاله…
هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود
هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود در بر گریز نکهت گلزار نشنود آگه ز شیوه غلط انداز حسن نیست از منع هر که…
حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟
حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟ فلک مار ا کجا انگشتر پا می تواند شد؟ به قرب لاله و گل کی چو شبنم…
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا تلخرویان را می روشن گوارا می کند ابر بی می،…
حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را
حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را روغن ز خود بود گهر شبچراغ را نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم می چون کند…
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون از تنور سرد هیهات است نان آید برون جسم سوزان مرا خاک از دهن بیرون فکند چون…
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را…
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش قسمتم خمیازه خشکی است از نخجیر خویش گرچه صید لاغر من لایق فتراک نیست می توان کردن…





