غزلیات صائب تبریزی
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود خارخار کعبه از خار مغیلان کم شود نیست در پیکان سرایت خنده سوفار را تنگی دلها کی…
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا نیستم شایسته گر نظاره روی ترا سجده ای از دور…
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟ داغ از میان سوختگان دست من گرفت از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟ دستی که فال عیش…
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا می کند حلاجی این می مغز منصور مرا مستی بلبل به ایام خزان خواهد فتاد گر به این عنوان…
چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم
چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم گل را به باغبان خنک وا گذاشتیم تا چند چون سفینه توان بود تخته بند؟ موجی شدیم و…
نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف
نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف می زنم از بیکسی با صورت دیوارحرف معنی پیچیده بی زحمت نمی آید به دست می شود ازپیچ وتاب…
چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو
چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو بگذار رعنایی ز سر بیزار از نیرنگ شو یکرنگی ظاهر بود دارالامان عافیت در حلقه…
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟ رفرف موج درین بحر به ساحل نرسید کشتی ما چه…
چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید
چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید نه پرده فلک از هم دریدباید کرسی چه حاجت آن را کز عرش برگذشته است از زیر پای…
نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را
نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را کس نترسانده است از رطل گران مخمور را ما به داغ خود خوشیم ای صبح دست…





