غزلیات صائب تبریزی
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم از عشق من ز چرخ گذشت آفتاب تو سرو تو قد…
عمارتی که نگردد خراب، همواری است
عمارتی که نگردد خراب، همواری است گلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است کنون که ابر گهربار و دشت زنگاری است ز خویش خیمه برون…
عشقم هنوز جای به گلخن نداده است
عشقم هنوز جای به گلخن نداده است برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل گوهر کسی به…
عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود
عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود وقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمود حسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده…
عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده ایم
عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده ایم خضر را در دام از موج سراب افکنده ایم با سیه مستان غفلت تازه…
عشق جا در سینه های تنگ پیدا می کند
عشق جا در سینه های تنگ پیدا می کند جای خود را این شرر در سنگ پیدا می کند با سبک قدران نمی گردد طرف…
عشاق را خرام تو از خویش می برد
عشاق را خرام تو از خویش می برد سیل بهار هر چه کند پیش می برد هر کس که بی رفیق موافق سفر کند با…
عذار نوخط دلدار دیدنی دارد
عذار نوخط دلدار دیدنی دارد گلی که می رود از دست چیدنی دارد اگر چه خشک شد از خط عقیق سیرابش به بوی می لب…
عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند
عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند غافلانند که بر دولت خود پا زده اند در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام…
عاشق که حرف عشق به اغیار می زند
عاشق که حرف عشق به اغیار می زند آبی به روی صورت دیوار می زند نظاره اش به خرج تماشا نمی رود چشمی که ساغر…





