غزلیات صائب تبریزی
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را…
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش قسمتم خمیازه خشکی است از نخجیر خویش گرچه صید لاغر من لایق فتراک نیست می توان کردن…
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟ کند پرپنبه غفلت اگر پیدا کند گوشی زبان مصرع پیچیده اسرار فهمیدن ز گوش سرنمی…
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست…
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست بال و پر من چون شرر از…
نیست بر ابر بهاران، دیده پر نم مرا
نیست بر ابر بهاران، دیده پر نم مرا آب باریک قناعت می کند خرم مرا یک سر سوزن تعلق نیست با عالم مرا رشته از…
چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن
چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن بیش ازین استادگی با اسب چوگانی مکن پیش دریا قطره را نعل سفر در آتش است…
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های…
چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من
چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من کز ابر نوبهار شود تازه داغ من منت کند سیاه، دل روشن مرا دست حمایت است نفس…
نوبهارست سرانجام زری باید کرد
نوبهارست سرانجام زری باید کرد به خرابات ز مسجد گذری باید کرد زر به زر هر که دهد نیست پشیمان شدنش نقد جان صرف ره…





