خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد

خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد مجرد شو که…

Continue Reading...

یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است

یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است می زند بسیار راه دین و…

Continue Reading...

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست نعل طاوس در آتش ز پر و بال خودست خبر از حال کسی نیست خودآرایان را همه…

Continue Reading...

یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟

یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟ این نه موجی است که از خاطر ساحل برود خط سبز تو محال است که از دل…

Continue Reading...

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد خویش را طعمه شهباز نمی باید کرد گل به زانو دهد آیینه شبنم را جای روی پنهان…

Continue Reading...

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ بیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود هر…

Continue Reading...

خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود

خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود از خامشی هزار زبان یک سخن شود در دیده ای که سرمه وحدت کشید عشق داغ پلنگ، چشم…

Continue Reading...

وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را

وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را خونین دلی که با عشق یک کوچه راه…

Continue Reading...

خط نارسته که در لعل لب جانان است

خط نارسته که در لعل لب جانان است همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است خال مشکین تو از زلف دلاویزترست خط ریحان…

Continue Reading...

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟ گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام خواهی…

Continue Reading...