غزلیات صائب تبریزی
خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد
خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد مجرد شو که…
یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است
یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است می زند بسیار راه دین و…
خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست
خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست نعل طاوس در آتش ز پر و بال خودست خبر از حال کسی نیست خودآرایان را همه…
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟ این نه موجی است که از خاطر ساحل برود خط سبز تو محال است که از دل…
خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد
خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد خویش را طعمه شهباز نمی باید کرد گل به زانو دهد آیینه شبنم را جای روی پنهان…
وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ
وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ بیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود هر…
خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود
خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود از خامشی هزار زبان یک سخن شود در دیده ای که سرمه وحدت کشید عشق داغ پلنگ، چشم…
وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را
وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را خونین دلی که با عشق یک کوچه راه…
خط نارسته که در لعل لب جانان است
خط نارسته که در لعل لب جانان است همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است خال مشکین تو از زلف دلاویزترست خط ریحان…
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟ گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام خواهی…





