غزلیات صائب تبریزی
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم درین قلمرو آفت ز ناتوانیها به هر کجا که نشستم…
ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید
ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید که بوی باده برون از کدو نمی آید چرا ز پا ننشینند غافلان حریص ز پای خفته اگر…
ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیست
ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیست که سنگ، بار نگردد به دل فلاخن را دلیل جوهر ذاتی است با ضعیفان خلق…
ز عاشق حرف درد و داغ پرس، از دل چه می پرسی
ز عاشق حرف درد و داغ پرس، از دل چه می پرسی حدیث راه بسیارست از منزل چه می پرسی؟ خدا داند دل آواره ما…
ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع
ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع که خویش را نکند آب در گلستان جمع مرابه غنچه درین باغ رشک می آید که بهر پاره…
ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت
ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت نفس به سینه صبح سخن گره شده بود چو مشرق…
ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت
ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت شکست در جگرم سوزن و مسیحا رفت ز داغ سینه، سیاهی فتاد و می سوزم که…
ز درد چهره محال است مرد زرد کند
ز درد چهره محال است مرد زرد کند چه لایق است که اظهار درد مردکند ز درد نیست اگر زیر تیغ آه کشم که هر…
ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است
ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است قرارگاه دل بیقرار نزدیک است ز غفلت تو ره کوی یار خوابیده است وگرنه بحر به…
ز خط رحیم نشد حسن یار با احباب
ز خط رحیم نشد حسن یار با احباب به چشم آینه از توتیا نیامد آب ز خط عذار تو سر حلقه نکویان شد شود ز…





