غزلیات صائب تبریزی
ما ز سر بیرون هوای سیر گردون کرده ایم
ما ز سر بیرون هوای سیر گردون کرده ایم دست ازین نه خرقه در گهواره بیرون کرده ایم چون خمار خود به آب زندگانی بشکنیم؟…
ما دل خود را ز غفلت در گناه افکنده ایم
ما دل خود را ز غفلت در گناه افکنده ایم یوسف خود را ز بی چشمی به چاه افکنده ایم همچو مخمل تار و پود…
ما تلخی جهان به رخ تازه می کشیم
ما تلخی جهان به رخ تازه می کشیم این زهر را زیاده ز اندازه می کشیم محتاج اشک ما نبود آب و رنگ حسن از…
ما از صفای سینه بی کینه بر زمین
ما از صفای سینه بی کینه بر زمین مالیده ایم چهره آیینه بر زمین از راه خلق مطلب ما خار چیدن است گر می کشیم…
لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآید
لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآید از دل سخن از کاوش اندیشه برآید هر لحظه به رنگی ز دل اندیشه برآید یک باده…
لباس عاریت پیش از طلب انداختن دارد
لباس عاریت پیش از طلب انداختن دارد قماری را که بردی نیست در پی، باختن دارد پشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادن نفس…
لب چون صدف به آب گهر تر نمی کنم
لب چون صدف به آب گهر تر نمی کنم گوهر به آبروی برابر نمی کنم شاخ شکوفه ام که سبیل است سیم من با خاک…
لاله از رشک رخت خون جگر می گرید
لاله از رشک رخت خون جگر می گرید آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او…
گوشه آن نقاب را بشکن
گوشه آن نقاب را بشکن ورق انتخاب را بشکن دل ظالم شکسته می باید زلف پر پیچ و تاب را بشکن در دل شب به…
گمراه شد ز غفلت من رهنمای من
گمراه شد ز غفلت من رهنمای من گردید میل چشم عصاکش عصای من پیدا نشد کسی که به فریاد من رسد در شیشه ماند باده…





