غزلیات صائب تبریزی
نفس را مطلق عنان رزق فراوان می کند
نفس را مطلق عنان رزق فراوان می کند توسن سرکش چو میدان یافت طوفان می کند ناقصان را صحبت روشن ضمیران کیمیاست خاک را زر…
نظر را تا چراغ گوشه محراب خود کردم
نظر را تا چراغ گوشه محراب خود کردم تماشای فروغ گوهر نایاب خود کردم چه سازد با دل دریا کش من تلخی عالم مکرر بحر…
کی به هر چشمی نظربازان تماشایش کنند؟
کی به هر چشمی نظربازان تماشایش کنند؟ هم مگر نور اقتباس از روی زیبایش کنند حلقه چشمی چو دور آسمان باید وسیع تا تماشای جمال…
نریزد اگر آب لطف از جمالش
نریزد اگر آب لطف از جمالش بسوزد دو عالم ز برق جلالش مه نو به ناخن زمین می خراشد ز شرم دوابروی همچون هلالش کشیده…
ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما
ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما پر طاوس مستغنی است از نقش و نگار ما زمین از سایه ما گر شود نیلی، عجب نبود که…
نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد
نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد از شیشه ما دهشت این سنگ صدا برد مرغ قفس این بخت برومند ندارد باد سحر این…
نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟
نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟ که دارد شبنم این باغ چشم آفتاب از پی لب سیراب ایمن از گزند چشم چون باشد؟…
ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار
ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار سوخت خودرا و برون خوست ز بند آخر کار از دل سوخته نومید نمی باید شد…
میی که درد ندارد صفای درویشی است
میی که درد ندارد صفای درویشی است گلی که رنگ نبازد لقای درویشی است نسیم پیرهن یوسف از تهیدستی خجل ز نافه پشمین قبای درویشی…
می می کند خیال تنک ظرف آب را
می می کند خیال تنک ظرف آب را ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را دل می تپد به خون ز تمنای خویشتن بر سیخ می…





