غزلیات صائب تبریزی
در جسم خاکسار مرا جان سوخته
در جسم خاکسار مرا جان سوخته باشد سفال تشنه و ریحان سوخته چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را تر می کنم به خون…
در بیابان جنون سلسله پردازی نیست
در بیابان جنون سلسله پردازی نیست روزگاری است درین دایره آوازی نیست نه همین کوچه و بازار ز مجنون خالی است در بیابان جنون نیز…
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم ز طوفان حوادث زان نکردن…
دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دانه اشک بود توشه راهی که مراست دل آسوده بود قافله گاهی که مراست کمر از موجه خویش است مرا چون دریا چون حباب از…
داغدار از عرق شرم شود نسرینش
داغدار از عرق شرم شود نسرینش آب گردد ز اشارت بدن سیمینش بوی مشک ازنفس سوخته اش می آید در دل هرکه کند ریشه خط…
داغ از حرارت جگرم داد می زند
داغ از حرارت جگرم داد می زند آتش به سوز سینه من باد می زند هر لاله ای که ازجگر سنگ می دمد دامن به…
داده است بس که سینه صافم جلای اشک
داده است بس که سینه صافم جلای اشک گردد به دیده آب مرا از صفای اشک چون عقد گوهری که شود پاره رشته اش ریزد…
نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت
نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت بشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت ترا که چشم ز نور ستاره خیره شود ز…
خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش
خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را چون…
نشاط لازم نقص عقول می باشد
نشاط لازم نقص عقول می باشد به قدر هوش وخرد دل ملول می باشد ز زلف چون به خط افتادکارخوشدل باش که این برات قریب…





