غزلیات صائب تبریزی
نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر
نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر برگ ز دست رفته ما را ستانده گیر تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟ آهوی زخم خورده ما…
نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دست
نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دست ز هر چه از تو جدا می شود بیفشان دست اگر ز خرده جان چشم روشنی داری مدار…
ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند
ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند چون شود لبریز جام، از وی صدا چون سرزند از مزار ما حجاب آلودگان معصیت سرو موزون در…
ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است
ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است چشم پر کار تو کار عالمی را ساخته است حسن مغرور تو عاشق را نمی آرد به…
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش ترکن دماغ جان ز می روح پرورش هر نخل پرشکوفه درین باغ لیلیی است کز خیرگی فکنده به…
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس نبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس عندلیبی راکه ازگل با خیال گل خوش است هیچ باغ…
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ از محک پروا ندارد نقره…
می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر
می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر راه بر سیلی که دارد روی دریا مگیر بخیه منت جراحت را کند ناسورتر رشته از مریم…
می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور
می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور دربهاران می شود از لاله صحرا دیده ور نیست غیر ازداغ درمانی دل افسرده را…
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا می خلد در دیده من هر نفس خاری جدا از متاع عاریت بر خود دکانی چیده…





