غزلیات صائب تبریزی
ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم
ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم دست شستن ز طمع آب روان می دانیم دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهان بادپیمایی اوراق خزان…
ما ز وری آتشین او نقاب افکنده ایم
ما ز وری آتشین او نقاب افکنده ایم بار اول ما بر این آتش کباب افکنده ایم نیست چون شبنم و بال دامن گل خون…
ما را ز عشق درد و غم بیکرانه است
ما را ز عشق درد و غم بیکرانه است دریای بیکنار سراسر میانه است غفلت نگشت مانع تعجیل عمر را در خواب نیز قافله ما…
ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم
ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم محرم آیینه خورشید از پاس دمیم از گرانقدری درین دریا گره گردیده ایم ورنه چون آب…
ما به چشم انجم و افلاک خار افشانده ایم
ما به چشم انجم و افلاک خار افشانده ایم آستین چون شعله بر دود و شرار افشانده ایم این طراوت نیست راه آورد ابر تنگدست…
لعل تو ز روشن گهری جان جهان است
لعل تو ز روشن گهری جان جهان است تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است برق رخ گلگون ترا دل خس و خارست مهتاب بناگوش…
لبریز از می شفق کن ایاغ صبح
لبریز از می شفق کن ایاغ صبح از خشکی دماغ محور بر دماغ صبح عشقی که صادق است شام مطلبش از خود شراب لعل برآرد…
لب خموش و زبان گزیده ای دارم
لب خموش و زبان گزیده ای دارم چو بوی گل نفس آرمیده ای دارم سبک رکاب نیم همچو رنگ بیجگران سلاح جنگ عنان کشیده ای…
لاله ای جز داغ در صحرای امکان نیست نیست
لاله ای جز داغ در صحرای امکان نیست نیست سنبل این باغ جز خواب پریشان نیست نیست دانه خود را به آب رو چو گوهر…
گوشه گیران کامیاب از عالم بالا شوند
گوشه گیران کامیاب از عالم بالا شوند فکرها در گوشه گیری آسمان پیما شوند توتیای چشم روزنها بود نور چراغ دل چو روشن گشت اعضا…





