غزلیات صائب تبریزی
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش آبی است آبرو که نیاید به جوی باز از تشنگی بسوز…
رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
رخصت بوسه اگر از لب جامی داری تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند در حریم دل اگر راه…
رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست
رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست پیش ارباب کرم جرمی چو استغفار نیست ریشه کرده است آشیان ما چو سنبل در چمن بلبل ما را…
راز نهان ز سینه در انداز جستن است
راز نهان ز سینه در انداز جستن است از زور باده شیشه ما در شکستن است گفتن به آه درد دل خود ز بیکسی مکتوب…
دیوانه را به دامن صحرا که می برد
دیوانه را به دامن صحرا که می برد طفل یتیم را به تماشا که می برد مکتوب خشک سلسله پای قاصدست موج سراب را سوی…
دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن
دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن تشنه دیدار می خواهد نسیم پیرهن پرده ناموس زندان است حسن شوخ را کوچه و بازار می خواهد نسیم…
دولت روشندلی زوال ندارد
دولت روشندلی زوال ندارد آب گهر بیم خشکسال ندارد سوخته را هیچ کس دوبار نسوزد اختر اهل سخن وبال ندارد نیست کم از وصل گل…
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس هست اگر دارالامانی صحبت حال است وبس داوری بیهوشی حیرت جهان را برده است نه همین سوسن درین…
دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را
دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را لب خاموش دیوار گلستان است دلها را به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخ…
دم مسیح دل دردمند ما نخورد
دم مسیح دل دردمند ما نخورد اگر هلاک شود بازی دوا نخورد تو ای که از دم عیسی فسانه پردازی بهوش باش که بیمار ما…





