غزلیات صائب تبریزی
هر که با خود درد و داغ دلستان را می برد
هر که با خود درد و داغ دلستان را می برد بی تکلف حاصل کون و مکان را می برد گردش چشمی که من دیدم…
حکم خرد به مردم مجنون نمی رود
حکم خرد به مردم مجنون نمی رود دیوانه است هر که به هامون نمی رود هر چند پیر گشت و فراموشکار شد بیداد ما ز…
هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهان
هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهان وقت را خوش کرده ام من از خوشی های جهان از جهان و نعمت او داشتم…
حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد
حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد دعای جوشنی چون ترک خونخواری نمی باشد مرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شد که حسن عاقبت…
هر غباری گرده چابک سواری بوده است
هر غباری گرده چابک سواری بوده است هر سر خاری خدنگ جان شکاری بوده است لاله کز خون جگر امروز ساغر می زند بر سریر…
حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه
حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه شمع را فانوس از باد صبا دارد نگاه از توکل می توان آمد سلامت بر…
هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفت
هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفت از تیغ، فیض سایه بال هما گرفت شد وحشتم ز عالم صورت زیادتر چندان که بیش…
حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب
حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب می نماید حسن شوخ از پرده شرم و…
هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است
هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است در جگرخاری که اینجا بشکند آنجا گل است انبساط ماست موقوف گشاد کار خلق فتح بابی هر…
حرف درشت بردل بی کینه می خورد
حرف درشت بردل بی کینه می خورد گر سنگ گوهرست به آیینه می خورد از من علاج خصمی ایام یادگیر یک شیشه می سر شب…





