غزلیات صائب تبریزی
فکر جانسوز مرا یک نقطه بی انداز نیست
فکر جانسوز مرا یک نقطه بی انداز نیست یک سپند بزم من بی شعله آواز نیست در سر کویی که من بر اطلس خون می…
فسردگان که اسیر جهان اسبابند
فسردگان که اسیر جهان اسبابند به چشم زنده دلان نقش پرده خوابند ز خویشتن سرمویی چو نیستند آگاه چه سود ازین که نهان در سمور…
فروغ ذره به چشم من آب می آرد
فروغ ذره به چشم من آب می آرد که تاب شعشعه آفتاب می آرد؟ فدای آبله پای جستجو گردم که از سراب سبوی پرآب می…
فال وصال او دل رنجور می زند
فال وصال او دل رنجور می زند این شمع گشته بین که درسور می زند با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست شوقم صلا به…
غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانست
غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانست رزق دندان شود آن لب که مکیدن دانست پوست بر پیکر خود چاک زند همچو انار…
غنچه خسبانی که از زانوی خود بالین کنند
غنچه خسبانی که از زانوی خود بالین کنند از شکست تن کمند شوق را پرچین کنند گرچه در ظاهر به زیردست و پا افتاده اند…
غم را اگر برون ندهد سینه آینه است
غم را اگر برون ندهد سینه آینه است گر زنگ را فرو خورد آیینه آینه است مشاطه جهان، نظر پاک بین توست عالم منورست اگر…
غزال چشم تو ره بر پلنگ می گیرد
غزال چشم تو ره بر پلنگ می گیرد حباب بحر تو باج از نهنگ می گیرد بود مصاف تو ای چرخ با شکسته دلان همیشه…
غافلی از دردمندی ای دل بیمار حیف
غافلی از دردمندی ای دل بیمار حیف پیش عیسی درد خودرامی کنی اظهار حیف نیستی درفکر آزادی ازین جسم گران دامن خود برنیازی زین ته…
عندلیبی که به دل هست ز غیرت خارش
عندلیبی که به دل هست ز غیرت خارش نفس صبح قیامت دمد از منقارش از بهار چمن افروز چه گل خواهد چید؟ می پرستی که…





