غزلیات صائب تبریزی
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف می کند ازآبداری سیر دریا در صدف گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار دارد از پیشانی واکرده…
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد از باغ برگ عیش به دامان نمی کشد دلتنگ منت لب خندان می کشد ناز نسیم، غنچه…
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد گر خوشی با من بی برگ و نوا خوش باشد گر سر صحبت یاران موافق داری منم…
چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما
چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما کز سوز عشق، اشک ندارد کباب ما از آفتاب تجربه گشتیم خامتر نارس برآمد از سفر…
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان گوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهند سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان…
چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟
چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟ خط شبرنگ براتی است که راجع نشود سخن خوب محال است که شایع نشود نفس پاک براتی…
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن از زبان شمع این پروانه می گوید سخن نیست گوش حق شنو، ورنه مسلسل همچو موج نه…
چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد
چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد از آرمیدن دل من جستجو چکد آب حیات در قدح خضر خون شود روزی که آب تیغ مرا…
نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را
نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را شکوه ای از تلخکامی نیست دوراندیش را سوز دل از دست می گیرد عنان اختیار شمع نتواند…
چون آینه هر دل که ز روشن گهران است
چون آینه هر دل که ز روشن گهران است در نقش بد و نیک به حیرت نگران است غیر از نظر پاک بر آن آینه…





