غزلیات صائب تبریزی
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم خرسند از محیط به پیمانه خودیم چون غنچه روی دل به خود آورده ایم ما برگ نشاط…
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم آمد چو موج دامن ساحل به دست ما تا اختیار خویش به…
لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش
لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش مدام می چکد وکم نمی شود آبش کسی که راه به بحر محیط وحدت برد غریب نیست…
لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را
لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را حصاری کرد در گرد یتیمی آب گوهر را تلاش پختگی کردم ز خامی ها، ندانستم…
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
لب تشنگی حرص ندارد جگر من خشک از قدح شیر برآید شکر من در مشرب جان سختی من رطل گران است هر سنگ که از…
گیرم چگونه زان بت طناز بوسه را؟
گیرم چگونه زان بت طناز بوسه را؟ کز خود کند مضایقه از ناز بوسه را بیجاده ای است بوسه ربا آن عقیق لب کز جذبه…
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم تا جبین هوس خود به زمین می مالم با لب تازه خطش چند سیاهی بزند چهره آب…
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم بجز تو ره به کجا می برم که را دارم به قدر زخم بود راه شانه را…
گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد!
گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد! به خنده تو ز تبخاله جای تنگ مباد! مباد نبض تو چون موج مضطرب هرگز میان طبع تو…
گفتگوی عشق را من در میان انداختم
گفتگوی عشق را من در میان انداختم طرح جوهر من به شمشیر زبان انداختم نامی از شور محبت بر زبانها مانده بود این نمک من…





