غزلیات صائب تبریزی
در هر نظاره ام ز تو پیغام تازه ای است
در هر نظاره ام ز تو پیغام تازه ای است هر گردشی ز چشم توام جام تازه ای است هر روز از لب تو دل…
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست در قافله فرد روان بار ندارم هر چند به جز سایه…
در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده
در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده چون گل از جمعیت خود سوختم بی فایده کیمیای رستگاری بود در دست تهی من ز غفلت سیم…
در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع دیدنم نادیدنی، مد نگاهم آه بود در شبستان جهان تاچشم…
در علاج درد ما رنگ از رخ تدبیر ریخت
در علاج درد ما رنگ از رخ تدبیر ریخت دید تا ویرانی ما را، دل تعمیر ریخت این قدر شور جنون در قطره ای می…
در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست
در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست؟ خانه آینه را…
در سخن بر نیاید آوازم
در سخن بر نیاید آوازم نیست اندیشه ای ز غمازم در کمانخانه فلک چون تیر به پر عاریه است پروازم نیست ناخن به دل زنی…
در راه توهر کس دل ودین باخته باشد
در راه توهر کس دل ودین باخته باشد از زنگ خودی آینه پرداخته باشد چون تیر خدنگی که پر وبال ندارد ناقص بود آن سرو…
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیست
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیست گرد را دست تصرف بر درون شیشه نیست کار چون گویاست، بیکارست اظهار کمال کوهکن را ترجمانی…
در حفظ جسم این همه فکر محال چیست؟
در حفظ جسم این همه فکر محال چیست؟ غیر از شکست، عاقبت این سفال چیست؟ عمر دوباره مهر ز صبح از زوال یافت لرزیدن تو…





