غزلیات صائب تبریزی
ز بیم خار خورد در لباس دایم خون
ز بیم خار خورد در لباس دایم خون چو گل کسی که درین باغ دامنی دارد ز دوستان گرامی که می رود به سفر؟ که…
ز بس اندیشه لیلی به هم پیچید مجنون را
ز بس اندیشه لیلی به هم پیچید مجنون را به فکر گردباد افتاد هر کس دید مجنون را به این تمکین اگر بیرون خرامد لیلی…
ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من
ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من ز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من به استغنا دل از عاشق…
ز ارباب تجرد نیست بر دل بار عالم را
ز ارباب تجرد نیست بر دل بار عالم را سبکروحی فزون از حمل عیسی گشت مریم را بهشت جاودان خواهی، به دل خوردن قناعت کن…
رویی کز او نریخته است آبرو کجاست؟
رویی کز او نریخته است آبرو کجاست؟ ابرتری که تازه شود جان ازو کجاست؟ تا چون حریم کعبه بگردم به گرد او یارب درین جهان…
روی جانان را نهان در خط چون ریحان ببین
روی جانان را نهان در خط چون ریحان ببین چهره یوسف کبود از سیلی اخوان ببین از خط نورسته بر گرد لب جان بخش او…
روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند
روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند چشم نظارگیان را به گهر می گیرند جامه شهپر طاوس در او می پوشند بیضه زاغ اگر در…
روزی که پسته دید لب همچو قند او
روزی که پسته دید لب همچو قند او شد خنده زهر در دهن نیم خند او لیلی وشی که شورش سوادی من ازوست یک حلقه…
روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاه
روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاه در شب تاریک باید باده روشن کشید بر نیامد از زبردستان کسی با آسمان گوش…
رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند
رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند از زمین پست بر اوج ثریا می روند روح مجنون را زتنهایی برون می آورند عاشقان از شهر…





