غزلیات صائب تبریزی
چون دهد پیغام تسکین بی قرار بوسه را؟
چون دهد پیغام تسکین بی قرار بوسه را؟ حرف وصوت از دل برد کی خارخار بوسه را آنچنان کز سر خمار می به می بیرون…
نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا
نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا کز دل سخت است در زیر قبا جوشن مرا هر چه را خورشید سوزد، برنیاید دود ازو…
چون پای خم به دست فتادت کمر گشا
چون پای خم به دست فتادت کمر گشا چون گرم شد سرت ز می ناب، سر گشا از هر که دل گشوده نگردد کناره گیر…
نوبهارست بیا روی به میخانه کنیم
نوبهارست بیا روی به میخانه کنیم مغز را از می گلرنگ پریخانه کنیم بوسه را گرد لب جام به دور اندازیم جگر سوخته خال لب…
چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود
چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود مرا به خنده شادی دهان گشاده شود ز تنگ گیری گردون مدار دل را تنگ که دل…
نه همین دل ز سر زلف تو مفتون گردید
نه همین دل ز سر زلف تو مفتون گردید هرکه پیوست به این سلسله مجنون گردید حسن از تربیت عشق زبان آور شد سرو در…
چو تیغم پهلوی خود جای ده جوهر تماشا کن
چو تیغم پهلوی خود جای ده جوهر تماشا کن بکش دست نوازش بر سرم دیگر تماشا کن به تیغ طعنه بی جوهری خونم چه می…
نه سرخ چهره خورشید را شفق کرده
نه سرخ چهره خورشید را شفق کرده که از خجالت روی تو خون عرق کرده بگو به غمزه که شمشیر در نیام کند که شرم…
چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش
چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش هست چون سد رمق سد سکندر گو مباش ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟ پشت این…
نه تنها از نشاط می لب جانانه می خندد
نه تنها از نشاط می لب جانانه می خندد که سر تا پای او چون شاخ گل مستانه می خندد چه پروا دارد از سنگ…





