غوره من شد مویز از سردی دنیای خشک

غوره من شد مویز از سردی دنیای خشک سوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس…

Continue Reading...

غم من عالم بیدرد را غمخواره می سازد

غم من عالم بیدرد را غمخواره می سازد مسیحا را علاج درد من بیچاره می سازد همین بس شاهد یکرنگی معشوق با عاشق که بلبل…

Continue Reading...

غم از دل می زداید چون صباح عید رخسارت

غم از دل می زداید چون صباح عید رخسارت نماز عید واجب می کند بر خلق دیدارت تو با آن قامت رعنا به هر گلشن…

Continue Reading...

غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردم

غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردم کفی خاکستر افسرده در کار صبا کردم نمی سوزم اگر برق اجل در خرمنم افتد که من در…

Continue Reading...

غارت صبر از دلم آن آتشین رو می کند

غارت صبر از دلم آن آتشین رو می کند گرمی خورشید گل را مفلس بو می کند چشم مجنون بس که از وحشی نگاهان پر…

Continue Reading...

عنان به طول امل داده ای دریغ از تو

عنان به طول امل داده ای دریغ از تو به کوچه غلط افتاده ای دریغ از تو دلی که هر دو جهان رونمای او نشود…

Continue Reading...

عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده را

عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده را ساحل از موج خطر باشد در آب افتاده را دارد از حکم روان ما را قضا در…

Continue Reading...

عقده ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو

عقده ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو گر چه ز اسباب جهان یک جامه دارم در بساط…

Continue Reading...

عشق کو همچو گل با خون خود بازی کنیم

عشق کو همچو گل با خون خود بازی کنیم جمله تن ناخن شویم و سینه پردازی کنیم نیست جای طعن اگر از خلق روگردان شدیم…

Continue Reading...

عشق را در تنگنای سینه پنهان کرده ایم

عشق را در تنگنای سینه پنهان کرده ایم شور محشر را حصاری در نمکدان کرده ایم در صفای سینه ما طوطیان را حرف نیست از…

Continue Reading...