غزلیات صائب تبریزی
راه حرفی پیش ان لب چون سخن می خواستم
راه حرفی پیش ان لب چون سخن می خواستم بوسه واری جا درآن کنج دهن می خواستم درلباس اظهار مطلب شاهد تردامنی است باتو خود…
ذره ام چشم به خورشید لقایی دارد
ذره ام چشم به خورشید لقایی دارد استخوانم سر پیوند همایی دارد منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست ور نه هر قافله ای راه…
دیده زنده دلان اشک فشان می باشد
دیده زنده دلان اشک فشان می باشد آب از قوت سرچشمه روان می باشد نیست در انجمن وصل اشارت محرم در حرم صورت محراب نهان…
دید تا در آتش تعجیل، نعل لاله را
دید تا در آتش تعجیل، نعل لاله را می کند در هفته ای گل خنده یکساله را هست در سرگشتگی آرامش صاحبدلان نیست بی گردش…
دوستی با کورفهمان حجت نادیدگی است
دوستی با کورفهمان حجت نادیدگی است وحشت از فهمیدگان برهان نافهمیدگی است در بساط آفرینش مردمان چشم را گر لباس فاخری باشد همین پوشیدگی است…
دو روزی بیش جان سنگینی تن بر نمی دارد
دو روزی بیش جان سنگینی تن بر نمی دارد گرانی از گرانجانان فلاخن برنمی دارد از ان در دل گره چون لاله کردیم آه سوزان…
دمی چون صبح می خواهم درین عالم زمن باشد
دمی چون صبح می خواهم درین عالم زمن باشد که روشن می کنم آفاق را چون دم زمن باشد به چشم سیر من اسباب دنیا…
دلم سیاه شد از بس که برکتاب گذشتم
دلم سیاه شد از بس که برکتاب گذشتم کدام روز سیه بود کز شراب گذشتم؟ چو نیست حاصل من غیر آه و ناله، چه حاصل…
دلپذیرست چنان پسته شکرشکنش
دلپذیرست چنان پسته شکرشکنش که رسد پیشتر از گوش به دلها سخنش خط شبرنگ دمیده است ز لعل لب او؟ یا به خون چشم سیه…
دل نشکسته نتوان برد از ارض و سما بیرون
دل نشکسته نتوان برد از ارض و سما بیرون نمی آید مسلم دانه ای زین آسیا بیرون نیفتی تا ز پا، دست طمع در آستین…





