غزلیات صائب تبریزی
در شهر اگر ملول نگردیم چون کنیم؟
در شهر اگر ملول نگردیم چون کنیم؟ دامان دشت نیست که مشق جنون کنیم ما کاسه سرنگون و فلک کاسه سرنگون در خانمان خرابی هم…
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دریغ همچو گل…
در ره عشق که در هر قدمش صد خطرست
در ره عشق که در هر قدمش صد خطرست دیده آبله را هر مژه از نیشترست همچو خورشید به یک چشم ببین عالم را که…
در دل کسی که راه هوا وهوس دهد
در دل کسی که راه هوا وهوس دهد آیینه را به دست پریشان نفس دهد تاوان عمر رفته ز گردون توان گرفت گر آب رفته…
در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت
در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت چون گرفتی، کین کس در دل نمی باید گرفت یا نمی باید ز آزادی زدن چون سرو لاف…
در جهان کس می عشرت نتوانست کشید
در جهان کس می عشرت نتوانست کشید آروز پای فراغت نتوانست کشید آه کز پستی این مجمر بی روزن چرخ نفسی شعله فطرت نتوانست کشید…
در بیخودی گذشت زمان شباب من
در بیخودی گذشت زمان شباب من شد پرده دار دولت بیدار خواب من نگذاشت آب در جگرم عشق خانه سوز بی اشک شد ز تندی…
در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند
در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند چه دولتی است که مارا همان به ما بخشند سعادت ازلی جو که در گذر باشد…
دایم ز خود سفر چو شرر می کنیم ما
دایم ز خود سفر چو شرر می کنیم ما نقد حیات صرف سفر می کنیم ما سالی دو عید مردم هشیار می کنند در هر…
دامگاه تازه ای پرواز را منظور بود
دامگاه تازه ای پرواز را منظور بود این که می کردم نفس را راست گاهی در قفس گز ز تنهایی بنالد محض کافر نعمتی است…





