غزلیات صائب تبریزی
ما همچو آفتاب به هر جا رسیده ایم
ما همچو آفتاب به هر جا رسیده ایم هر کوچه ای که هست به عالم دویده ایم وحشت کنیم ازان که به خلق است آشنا…
ما کار دل به آن خم ابرو گذاشتیم
ما کار دل به آن خم ابرو گذاشتیم سر چون کمان حلقه به زانو گذاشتیم بستیم لب به شهد خموشی ز گفتگو شکر به طوطیان…
ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایم
ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایم قابل منع نگاه در و دیوار نه ایم گر چه چون سرو درین باغ نداریم بری از…
ما درد را به ذوق می ناب می کشیم
ما درد را به ذوق می ناب می کشیم از آه سرد منت مهتاب می کشیم از حیف و میل پله میزان ما تهی است…
ما پرده از حقیقت عالم کشیده ایم
ما پرده از حقیقت عالم کشیده ایم در غورگی به نشأه این می رسیده ایم سرمشق بی نیازی ارباب همت است این خط باطلی که…
لنگر درین خراب برای چه می کنی؟
لنگر درین خراب برای چه می کنی؟ در راه سیل خواب برای چه می کنی؟ تعمیر خانه ای که بود در گذار سیل ای خانمان…
لطف کن مطرب رهی سر کن که بر جا مانده ایم
لطف کن مطرب رهی سر کن که بر جا مانده ایم از رفیقان سبک پرواز تنها مانده ایم مرکز پرگار حیرانی است نقش پای حضر…
لب هیچ و دهان هیچ و کمر هیچ و میان هیچ
لب هیچ و دهان هیچ و کمر هیچ و میان هیچ چون بید ندارد ثمر آن سرو روان هیچ اندیشه جمعیت دل فکر محال است…
لب به نیسان نگشاید صدف دیده من
لب به نیسان نگشاید صدف دیده من لنگر بحر بود گوهر سنجیده من از پر کاه جهان همت من مستغنی است التجا پیش خسیسان نبرد…
گوهری نیست سخنهاش که از گوش شود
گوهری نیست سخنهاش که از گوش شود نمکی نیست لب او که فراموش شود حلقه ای نیست دو زلفش که برآید از گوش یاد رویش…





