غزلیات صائب تبریزی
نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا
نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا چون سمندر دوری آتش مگر سوزد مرا گر چنین حسن گلو سوزش جگر سوزد مرا از…
چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش
چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش محضر مکن درست به خون حلال خویش تا کی توان به خرقه صد پاره بخته زد؟ یک بخته…
نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود
نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود بازی نعمت الوان مخور از خوان وجود گریه تلخ بود چشمه شیرین حیات آه افسوس بود گرد…
چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش
چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش شیرازه اوراق دل از چین جبین باش چون آتش سوزان مشو ازباد سبکسر چون آب ز روشن گهری…
نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را
نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را دور باش از خود بود حسن حجاب آلود را پشت این تیغ سیه تاب است از دم…
چون شمع اشک در طلب مدعا مریز
چون شمع اشک در طلب مدعا مریز نقد حیات خود چو شرر برهوا مریز بی عزتی به اهل سخن مایه غم است زنهار خرده های…
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز نبود بی شفق این شام غریبان هرگز می زند موج سراب آتش ما را دامن نیست این…
چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟
چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟ خون دل چندان نمی یابم که بس باشد مرا مد آهم، سرکشی با خویشتن آورده ام نیستم…
نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام
نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام جلوه طوطی کند زنگار درآیینه ام سبزه من می کند نشو و نما در زیر سنگ نیست…
چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم
چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم در پرده خجالت، زان روی شرمگینم از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان تا ریشه کرد در دل آن…





